برچسب:
نویسنده: لیلا رستگار
و اینم از اولین دلنوشته تلخ امسال: 1400با قلبی آکنده از غم و چشمانی اشکبار می نویسم خوب نوشتم. نه؟ حداقل از دیروز یه لبخند آروم رو صورتم نشست.دیروز رفتیم کوه. ما با دوتا مغز آشفته و درگیرمون. 4 تایی. اولش هوا خوب، منظره خوب، نسیم خوب، آفتاب خوب، بهار خوب ... بود، اره همه چیز خوب بود. حتی چیزهای ساده خوب بود. بعد مدتها حین قدم زدن، 5-6 دقیقه دست هم رو گرفتیم. یعنی همه چیز انقدر خوب و آروم بود.اما امان از آرامش قبل طوفان.وسط کار حرف از دغدغه و فشار کار شد. انگار ابرهای سیاه داشتن می یومدن. دیگه آسمان زندگی ما آبی آسمانی نبود و اون رگبار بیریخت همه اون آرامش قبل رو بلعید. حالا دعوا بود. از کاستی ها و کم گذاشتن های من برای کار. از تنهایی او هم در کار و هم در زندگی. البته به شدت با فسمت زندگیش مخالفم. به دو دلیل چون اون در خانه هم زندگی کاری داره و در مقابل من یه چوب خشکه. تازه مطئنم بدون کوچکترین شکی من 100 ها برابر او برای خونه انرژی میذارم. اون تمام مغز و قلب به جا مانده از کارش فقط برای خانواده اش هست. مبادا بهشون استرسی وارد نشه. مبادا کمبودی نداشته باشند. نمی دونم چرا نمی بینه تو اونا بیشترین کمبود رو زندگی خودش داره. از اینکه انقدر نفش یه آدم خوشبخت و پولدار و .... براشون بازی میکنه خسته نمیشه؟!بعد 10 سال بیشتر می فهمم تو به من دروغ گفتی. تمام داستانهایت برای موندن تو این مملکت خراب شده شعر بود. تو از خانواده ات توان کندن نداشتی. همین و بس.حالا به من با تاکید چندباره میگی من جسارت و عرضه رفتن رو نداشتم. تو هم نبودی این جسارت رو نداشتم. ه دلم می خواد بهت بگم تو دعوای دیروز از یه جایی به بعد سکوت کردم و شدم شنونده تام. تا تو هر چی تو دل و مغزت هست بریزی بیرون.
برچسب:
نویسنده: لیلا رستگار
برچسب:
نویسنده: لیلا رستگار